همين امروز و فردا كوله بارم را جمع مي كنم و مي روم دمشق. بعضي وقت ها مي شود كه بيشتر از تهران حتي، دلم براي دمشق تنگ مي شود و اين اولين باري ست كه اين را اعتراف مي كنم. راستش از اينكه يكي بپرسد مگر توي عمرت چند تا شهر را ديده اي كه از دمشق خوشت آمده ترسيده ام. از آن ترس هاي بي اساس من. خُب كسي كه اين را بپرسد حتمن براي خودش هم پيش آمده كه در يك نظر از چيزي، جايي، آدمي خوشش بيايد و تا صد سال بعد هم هيچ چيزي، جايي، آدمي جايش را نگيرد. دمشق هم براي من يكي از آن چيزها، جاها، آدم هاست.

دلم نيامد اينجا ننويسمش:
ديدمش. رفتم نشستم روي يك نيمكت سفيد جلوي در ورودي آپارتمانش… ديدمش. موقر آمد و گذشت و همچنان مانده است… اينجا-توي سينه ام-.
از اينجا كه الان هستم تا جايي كه الان او هست فقط شش دقيقه راه است.

ديشب اولين اجراي «زني با سگ ملوسش»بود.زن و مرد داستان بين ما بودند و البته جزيي از ما.اميدوار بودم بعد از ديدن نمايش بيايد كمي با هم حرف بزنيم.از آن حرف هايي كه دل آدم را آرام مي كند كه عشق هنوز دو جو اعتبار دارد كه به اميدش بشود زندگي را ادامه داد.
عشق هنوز اعتبار دارد اما اعتبارش در ماهيت خودش است نه در آدم هايي كه ادعاي داشتنش را دارند.اين را عزيزم-ف-خوب فهميده بود.
زمستان هنوز نرسيده است اما سرد است و نفس ها ابري…عجيب دستم به نوشتن نمي رود.